تبلیغات
عاشق ستاره
 
یک نعره مستانه از اینجا نشنیدیم....ویران شود این شهر که میخانه ندارد

یاد دارم روزگار پیش را

نوشته شده توسط :محمد
سه شنبه یازدهم تیرماه سال 1392-22:37

یاد دارم روزگار پیش را
مردم نزدیک دور اندیش را
هرکه بارش بیش سر در پیش داشت
یک گلیم کهنه ده درویش داشت
شیوه ی همسایگی در پیش بود
نوش در کام همه بی نیش بود..
حرص مردم را اسیر خویش کرد
خلق را یکباره نا درویش کرد....





نظرات() 

در مسیر باد بایست

نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه بیست و دوم تیرماه سال 1391-21:57

در کوچه باغ خیال
کنار یاس سفید
زیر نور مهتاب روبروی باد
زمزمه میکنم تمام نا گفته های دل را....
.......(دوستش دارم)..
پس
در مسیر باد بایست




.() 

تلخ می گذرد

نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه بیست و دوم تیرماه سال 1391-21:56

این روزها تلخ می گذرد ، دستم می لرزد از توصیفش !
همین بس که :
نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است ،با تیغِ کُند




.() 

شاد بنویس

نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه بیست و دوم تیرماه سال 1391-21:54

می گویند: شاد بنویس. نوشته هایت درد دارند!
و من یاد مردی می افتم كه با كمانچه اش گوشه خیابان شاد میزد ...اما با چشمهای خیس




.() 

کمک...

نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه بیست و دوم تیرماه سال 1391-21:53

کمک...

با شمایم نشنیدید؟ جوابم بدهید

تشنگی کشت مرا جرعه ی آبم بدهید

تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد

دست کم آب ندادید سرابم بدهید

سالها هست که این شهر به خود مست ندید

عقل ارزانییتان باد شرابم بدهید

درد عشق است که جز مرگ ندارد مرحم

چوبه ی دار محیاست طنابم بدهید

خواب تا مرگ، کسی گفت فقط یک نفس است

قسمتم مرگ نشد فرصت خوابم بدهید

گفته بودید که هر جرم عذابی دارد

عاشقی جرم بزرگیست عذابم بدهید




.() 

عاقبت

نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه بیست و دوم تیرماه سال 1391-21:52

عاقبت یک روز ما هم زین جهان پر می کشیم
باده ی رفتن ز دنیا را همه سر می کشیم
بر کن و صد پاره کن جامه ی کبر و ریا
وقت رفتن ما همه یک جامه در بر می کشیم




.() 

چنین می اندیشد

نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه بیست و دوم تیرماه سال 1391-21:44

چنین می اندیشد ماهیِ آزاد ،
در حولُ حوشِ قلّابِ فلاکتی
که - هم چون دستی به گدایی -
به سوی دریا پهن شده است
و آگاهانه جان خود را به ریسمان نیازش آویزان می کند !
ای کاش انسان منزلت خویش را می شناخت !
طرح براندازی ریاست ها را ،
باید در جیبِ معاون ها جُست و جو کرد !

چنین می اندیشد پروانه ی سفید ،
در غروب خاکستری و سرخ !
حوالیِ مَردِ ماهی گیر
که خوش حال به خانه می رود !
با لاشه ی ماهی آزاد مرده یی در جیب !
چرخی می زند و در مزرعه ناپدید می شود !
بر فراز سایه ی کج و معوجی که
تا آن سر دنیا پهن شده است !




.() 

این روزها..

نوشته شده توسط :محمد
سه شنبه بیست و دوم فروردینماه سال 1391-14:16

این روزها باید سکوتم بیشتر باشد
این دردهای گیج شاید دردسر باشد..
اینجا کبوترها چرا چیزی نمی فهمند
تا کی کلاغ از قصه باید باخبر باشد..
اینجا تمام دست ها از بیخ معلول است
یک مرد، باید دزد باشد، تا پدر باشد....
سروی نکن ای تن، بیا خود را بیدی زن
شاید نهال زیر پایت یک تبر باشد..




نظرات() 

عشق من و خدا

نوشته شده توسط :محمد
چهارشنبه نهم شهریورماه سال 1390-14:28

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد.
می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد.
هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت.
...هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من هرگز حرف خدا را باور...... نکردم! وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم.
چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم.
من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم
نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد
و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی
دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و
هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است.
با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی،
اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم
هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم
زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که
حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما
در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و
دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا
محبت تو را جبران نمایم. خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و
مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم. گفتم:
خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم.
سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم.
اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و
خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم.
نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم.
از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم
زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و
از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و
من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم.
پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را
کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از
رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم.
عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم
آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند.
اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به
کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به
کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند.
همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و
زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم.
آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم.
هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم.
من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم.
قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود.
گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند.
انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی.
از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.
گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و
به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. ا
اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و
بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد.
خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد.
نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم
و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و
بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و
اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود.
آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و
دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی.
چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم.
بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم.
اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.




.() 

از من نپرس چقدر دوستت دارم

نوشته شده توسط :محمد
دوشنبه سوم مردادماه سال 1390-23:53

از من نپرس چقدر دوستت دارم
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام




نظرات() 

تو یادم بده ....

نوشته شده توسط :محمد
دوشنبه سوم مردادماه سال 1390-23:41

به در یا بزن ... قایقت می شوم
حقیرم ولی.... لایقت می شوم
من عاشق شدن را بلد نیستم
تو یادم بده ... عاشقت می شوم




نظرات() 

نیا باران...

نوشته شده توسط :محمد
یکشنبه دوم مردادماه سال 1390-22:41

نیا یاران،
زمین جای قشنگی نیست،
من اهل زمینم خوب میدانم،
که گل در عقد زنبور است ولی
از یک طرف پروانه را هم دوست میدارد.





نظرات() 

پاسخ استاد شجریان به امیر عاملی

نوشته شده توسط :محمد
چهارشنبه هفدهم فروردینماه سال 1390-18:36

در پی اهانت امیر عاملی به استاد شجریان توسط انتشار شعری در خبرگزاری فارس، توجه شما را به متن این شعر و همچنین جواب استاد شجریان به این شعر جلب می نماییم:

خبرگزاری فارس، سروده امیر عاملی علیه محمدرضا شجریان را منتشر کرد.

در مقدمه این شعر آمده است:

در پاسخ به منافقانی که می‌خواهند با صدای سوخته‌ شجریان، مردم ایران را تحقیر ‌کنند؛ مردمی که سرافراز و عاشقند مردمی که از جنس شقایقند.


گم شدی آوازه خوان پیر ما ……….. گم شدی آخر به زیر دست و پا

کرد بیگانه تو را ابزار خویش ……….. خود شدی تا نور حق دیوار خویش

ربنایت چون خودت از یاد رفت ……….. خیل شاگردان، هلا! استاد رفت

رفته‌ای از پیش ماها دور حیف ……….. در سر پیری شدی مغرور حیف

مطرب عهد شبابم بوده‌ای ……….. مزه نان و کبابم بوده‌ای

خوب می‌خواندی صدایت خوب بود ……….. بعد تاج اصفهان مطلوب بود

می‏زدی چه چه برای شیخ و شاب ……….. با نوای تار و تنبور و رباب

هست ساز اینک ولی آواز نیست ……….. یک در گوشی به سویت باز نیست

تا نپیوندی عزیزم بر زوال ……….. کاشکی بودی مرید اعتدال

مکر آمریکا تو را منفور کرد ……….. زرق و برق غرب چشمت کور کرد

چونکه پیراهن دو تا شد بد شدی ……….. مثل آن مطرب که بد می‌زد شدی

«سایه»ات فرموده بود آوازه‌خوان ……….. که مرید پیردل باش و بمان

لیک ‌ای مطرب دریغا که غرور ……….. کرد از مردم تو را صد سال دور

وقت پیری ناز کردی با همه ……….. ناز را آغاز کردی با همه

ناز کم کن سوی ملت باز گرد ……….. کم بگو از یأس ای استاد زرد»

جوابیه استاد شجریان:

مطلع گردیدم که این بنده را مور خطاب قرار دادید .

با اینکه از فن شعر سرایی بهره چندانی ندارم لیکن چند بیتی فی البداهه و بی ویرایش در جوابتان نگاشته شد ، باشد که قضاوت بین ما واگذار شود به ملت بزرگ ایران .

خاک پای ملت ایران – محمد رضا شجریان

گم نخواهد شد صدای ناز من ……….. چونکه از دل می رسد آواز من

این نه آواز من و ساز من است ……….. این صدای سالهای میهن است

ربنا خواندم که ملت روزه بود ……….. روزه ی دل بود و غمها می فزود

من صدای شادی این مردمم ……….. من خود آزادی این مردمم

حیف عمری را که جهل آمد پدید ……….. حیف ملت رنگ آزادی ندید

من نه پیرم آنچه را گفتی حسود ……….. پیر راهم دان به هر بود و نبود

مطربم خواندی عزیزا ، جاهلی ……….. جاهلی؟ نه ،نه ،بلکه عاملی

تاج را قدرش شناسی بی خرد ……….. ای که خواندی ملتی را رنگ زرد؟

ملتی را گر ندیدی . مرده ای ……….. چوب رب را بی صدا تو خورده ای

این نشان است تا روی رو به زوال ……….. هرکه شد خارج ز مرز اهتدال

قدر “سایه” می شناسی ای عدو؟ ……….. او که هجرت کرد از رفته بر او

سایه خورشید است در این آسمان ……….. گرچه گفته است او مرا آوازه خوان

خانه ی من شد دل پیر و جوان ……….. معبد عشاق دل شد آستان

من غرور خود ز ملت یافتم ……….. نی به زر یا زور قدری یافتم

ناز را بازار ملت می خرد ……….. ملتی نامم به عزت می برد

من اگر خاشاک باشم بهتر است ……….. بهتر از آنکس که مخدوم زر است

خادمش افسوس نادان است و بس ……….. کی شناسد فرق زر با جمله خس

من اگر پیرم ولی مستغنیم ……….. بی نیاز احترامم ،دون نیم

گوشه گوشه ،نام من آواز شد ……….. آگهی شعرت به کین ،همساز شد

جاهلا! زین بیش تو یاوه مگو ……….. رو ره عشق مرا ای دل بپو





.() 

سال نو مبارک

نوشته شده توسط :محمد
یکشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1389-21:50

سال نو مبارک

امیدوارم سال خوبی داشته باشید

و

به امید یه روز خوب.





نظرات() 

آخرین پست سال 89

نوشته شده توسط :محمد
یکشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1389-21:46

سلام

این آخرین پست سال 89 منه

اصفهان بودم

کسی که باید میومد، نیومد

خسته شدم

شاید دیگه آپ نکنم وبلاگمو.

شایدم اون اومد و ....

به هر حال تو یکسالی که گذشت خبری نشد ازش. امیدوارم منو فراموش نکرده باشه.





نظرات() 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نوشته شده توسط :محمد
شنبه بیست و یکم اسفندماه سال 1389-21:22

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد 

                 نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت 

ولی بسیار مشتاقم 

                که از خاک گلویم سوتکی سازد، 

                       گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش 

                                      و او یکریز و پی در پی  

                 دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

                                        و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، 

                بدین سان بشکند در من، 

                                       سکوت مرگبارم را......... 





.() 

خدا کند تنها نمانی

نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه نوزدهم اسفندماه سال 1389-00:31

 

میدانی دیشب در عمق تنهایی هایم در سکوت پایان ناپذیر اتاقم دلم برای خودم

سوخت و خاکستر شد

برای دلی که هیچ ظلمی نکرد و هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد

اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد

برای دلی که نمیدانست نباید دل ببندد دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگریست

میدانی  خواسم نفرینت کنم نفرینت کنم که هرانچه با من کردی به سرت بیاید اما

نتوانستم   نتوانستم

بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی برا ان خورد

اخر دلی که عاشق توست چگونه میتواند نفرینت کند دلی که روزگاری برای تو میتپید

دوباره خواستم نفرین کنم اما اینبار او را ...او که تو عاشقش بودی...اما گناه او چه

بود؟او هم عاشق ان نگاه شد اما تو اورا میخواستی و من را نه

میدانی نه گناه توست نه گناه او هرچه هست تقصیر دل من است

دلی که نمیدانست برای عاشق شدنش باید قلبی عاشق را دید

دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید و حالا دیر زمانیست که تنهاست.رفتی...خدایم

پشت و پناهت باشد

فراموشم کردی...خدا کند فراموش نشوی

شکستی...خدا کند نشکنی

تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی





.() 

دروغ صادقانه

نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه نوزدهم اسفندماه سال 1389-00:30

 

من برای پنهان کردن تو

صادقانه به همه دروغ می گویم

و وقتی زیباترین لحظه سال تحویل می شود

شوق چشمانم را گور می کنم

من روی صفحات خالی دفترم

بدون فاصله تو را می نویسم

و هر روز شعرهایم را به صندوق دلتنگی ام پست می کنم

خوب می دانم تا وقتی سرم به آسمان است و نگاهم به زمین

از تو جز یک نگاه کهنه چیز دیگری ندارم





.() 

دلاویزترین شعر جهان

نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه نوزدهم اسفندماه سال 1389-00:28

 

دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو

این دلاویز ترین شعر جهان را همه وقت

نه به یکبار و به ده بار  که صد بار بگو

دوستم داری؟   را از من بسیار بپرس

 دوستت دارم  را با من بسیار بگو





.() 

شوکت شاه

نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه نوزدهم اسفندماه سال 1389-00:26

گفتی به من : بیا و ماه را ببین

یک دم حضور شوکت یک شاه را ببین

گفتم بهار من اینجا ستاره نیست

ظلمت سرای دلم را کناره نیست

گفتی که آسمان شب و اینهمه شکوه ؟

فرهاد در شبی چنین تیشه زد به کوه

گفتم که شرحه شرحه دلم خون و ناله است

بر کهنه زخمه های دلم گو چه چاره است ؟

گفتی ببین که نحسی و این ماه ؟ ... یک دروغ

از پرتو و تلالو مهتاب ٬ کم کند فروغ ؟

گفتم که حیله و نیرنگ و غدر و کین

با من بیا و کشته این راه را ببین

گفتی که نام ماه به دل ها ترانه است

زیباست شب ؟! ... این هم بهانه است

گفتی و من خموش ٬ گفتم به دل بجوش

گفتم به دل بجوش





.() 

تولدی دیگر

نوشته شده توسط :محمد
سه شنبه هفدهم اسفندماه سال 1389-22:58

من اکنون ایستاده ام و خود را می نگر م
که دارم از پس تکه ابرهای نمودین خویش سر می زنم.
طلوع خود را می نگرم
و خود را به نرمی و رضایت،
غرق لذت و امید،
تسلیم او می کنم.
او که مرا در خود می مکد
و من همچنان ساکت می مانم تا تمام شوم!
نسیم امید بر چهره ام می وزد و من،
در نشئه ی مطبوع نیست شدن هایم،
غرقه در شکر و اشک،
در انتظار آنم که از آن پر شوم.
احساس می کنم که آن چه اکنون در من می جوشد،
سراپایم را فرا می گیرد،
تمام"هستن" م را لبریز می کند.
همه ی لکه هایی را که از اثر انگشت طبیعت
بر دیواره های"بودن" م مانده بود،می زداید.
مرا در خود می شوید.
دیگرم می سازد و من،
گرم این لذت درد آمیز تولد خویش،
ساکت مانده ام.
اما نمی دانی!
این که در من فرا می رسد به عظمت همه ی این هستی است،
چه می گویم؟
به عظمت ابدیت است.
به عظمت مطلق است و به هراس بی کرانگی!
سنگینی آفرینش را دارد و جلال خدا را
و "بودن" من،
این قفس تنگ و ناتوان،
گنجایش آن را ندارد.
احساس می کنم که در خود فرو می شکنم،
نمی دانم چیست؟ اما بی تابم




.() 

اینجا رو هیچوقت فراموش نمیکنم

نوشته شده توسط :محمد
یکشنبه پانزدهم اسفندماه سال 1389-00:55

 

1388/12/29      10:45am

اینجا رو هیچوقت فراموش نمیکنم





اینجا کجاست؟() 

روز مبادا

نوشته شده توسط :محمد
یکشنبه پانزدهم اسفندماه سال 1389-00:40

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...


مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !


اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !


وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها...
هر روز بی تو
روز مبادا است!





.() 

من خدا هستم

نوشته شده توسط :محمد
شنبه چهاردهم اسفندماه سال 1389-13:29

تاریخ : امروز

موضوع : خودت

رفرنس نامه : زندگی

 من خدا هستم امروز می خواهم به تمامی مشكلات تو رسیدگی كنم به كمك تو هم نیازی ندارم پس روز خوبی داشته باشی

  من دوستت دارم و بخاطر داشته باش  وقتی شرایط بنحوی هستند كه تو نمی تونی از پس مشكلاتت بربیای اصلا سعی نكن كه خودت پی راه حل باشی بلكه اونها را بعهده خداوند بگذار

زمانش كه برسد خودم رسیدگی می كنم تمامی مشكلات حل می شوند اما در زمانی كه من تعیین می كنم نه زمانی كه تو می خواهی

 وقتی كه مشكلت رو پیش من می فرستی دیگه دلیلی برای نگرانی نیست بجای نگرانی روی چیزهایی تمركز كن كه الان توی زندگیت داری شاید تصمیم بگیری كه این پیام رو برای یك دوست بفرستی متشكرم با این كار شاید از طریق جدیدی شرایط زندگی اونها رو لمس كنی كه تا الان نمی دونستی

 حالا امروز یك روز خوب خواهی داشت

 خدا اكنون تلاش و دست و پا زدنت رو دیده و دستور می ده كه دیگه تموم شه





.() 

خوب ام بد

نوشته شده توسط :محمد
شنبه چهاردهم اسفندماه سال 1389-13:17

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم، راحتی بیشتر اما زمان کمتر

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر، آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر، داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر

بدون ملاحظه ایام را میگذرانیم، خیلی کم میخندیم، خیلی تند رانندگی میکنیم، خیلی زود عصبانی میشویم، تا دیروقت بیدار میمانیم

خیلی خسته از خواب برمیخیزیم، خیلی کم مطالعه میکنیم،

 

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است.

خیلی زیاد صحبت میکنیم، به اندازه کافی دوست نمیداریم و خیلی زیاد دروغ میگوییم.

زندگی ساختن را خوب یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را، تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر

 

بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم، بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم

 

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم

 

فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را

 

بیشتر مینویسیم اما کمتر یاد میگیریم، بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر به انجام میرسانیم

 

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر

 

کامپیوترهای بیشتری میسازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت

 

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

 

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر، درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر، منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده




.() 

شهرام شکوهی

نوشته شده توسط :محمد
یکشنبه هشتم اسفندماه سال 1389-16:26

باز هم شهرام شکوهی

دو آهنگ فوق العاده از شهرام شکوهی

اسیری

دل دیوونه





.() 

این روزها دیگر چشمانم نمی گریند

نوشته شده توسط :محمد
جمعه ششم اسفندماه سال 1389-21:01

این روزها دیگر چشمانم نمی گریند

نه این که دیگر عاشقت نباشم

نه این که سنگ شده باشم

نه این که همه چیز را به فراموشی سپرده باشم

نه......

میخواهم....میخواهم برای دوری از تو اشک بریزم

اما دیگر اشکی باقی نمانده

اما دیگر وقتی باقی نمانده

برای رسیدن به تو

صبر کردم ..........صبر

وحالا زمانی است که این صبر به پایان می رسد

آری پایان ........پایانی بی تو





.() 

به خاطر تو بود

نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه پنجم اسفندماه سال 1389-23:27

به خاطر تو بود ترک آن اتاق سوت و کور

به خاطر تو بود که رفتند غم و غصه هایی که در دلم بود

زندگی من ، سرد و بی روح بود ، دستانم مثل یخ ،مثل یخ بود

به خاطر تو بود که شب نشین شدم ،  

هر شب خیره به آسمان پر ستاره شدم

عادت کرده ام به شنیدن صدایت ،  

خاطره ی روز اول دیدار هنوز نرفته از یادم ،

با یاد تو ، با لحظه ای اندیشیدن به چشمان ناز تو ،  

حال من در هوای آمدنت درگیر شد

به خاطر تو بود از یاد بردن آن گذشته های دلگیر ،

به خاطر تو قدم گذاشتم در یک راه نفسگیر ،

دل به دریا زدم و بی خیال زندگی ، آمدم و رسیدم به تو ،

با تو یکی شدم ، با تو ،با این دنیای عاشقی همنشین شدم .

همنشینی با تو آرزوهای مرا رویایی کرد ،

شبهای مرا مهتابی کرد ،

به خاطر تو بود که شبهایم نیز با خورشید آشتی کرد...

به یاد تو ، همیشه و همه جا

هنوز جز تو چیزی را نخواسته ام از خدا

به خاطر تو بود که بی خبر شدم از دنیا

چون تو دنیای من شدی ، از لحظه ای که آمدی تو فکر و ذکر من شدی

من که جز تو به هیچ چیز فکر نمیکنم ،

به خاطر تو بود که با مجنونی مثل من روبرو شدی

به خاطر تو بود که خاطر تو را در قلبم حک کردم ،

وقتی که آمدی همه کس را به خاطر تو ترک کردم! 





عشق تو مرا به کجا برده

نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه پنجم اسفندماه سال 1389-23:27

عشق تو مرا به کجا برده

تا به حال اینجا را ندیده بودم ،

دنیاییست شبیه آرزوها، رویاییست مثل آن روزها

روزهایی که من بودم و تنهایی ، همیشه فکر میکردم دیگر تا ابد من و دلم تنهاییم

عشق تو مرا به چه حالی انداخته ، این نوا، همان نواییست که عشق برای ما نواخته

روزها میگذشت و عاشق نمیشدم ، همه رفتند و آمدند و من اسیر این و آن نمیشدم

اما.....آن روزی که تو آمدی ...

چه کردی با من، که اینک حال من اینگونه است ،  

دل من بی قرار یک لحظه در کنار تو بودن است

چه کردی با دل من که اینک هوای دلم ، هوای دلتنگیست ،  

کار هر روز و هر شب من بی قراریست

یک لحظه به بی تو بودن فکر کنم عاقبتش گریه و زاریست

بدجور مرا به رویاها برده ای ، مرا از این رویا بیدار نکن ،  

حالا که عاشقم کردی، مرا دوباره با تنهایی آشنا نکن

قدم گذاشته ام در دنیایی دیگر ،این تنها ، 

عشق تو است که توانسته قلب مرا دربرگیرد

تویی که توانستی مرا دیوانه ی چشمهای زیبایت کنی

تویی که توانستی مرا ، این دل تنهای مرا ، این دستهای خالی مرا ،

وجود سرد و اتاق تاریک مرا پر از نیاز کنی ،

آمدی و دلم را عاشق کردی و دستهایم را با دستهای گرمت پر کردی

و به آغوشم آمدی و با حضورت همه جا را پر از عشق و محبت کردی

نمیدانم چه بگویم ، تنها آرزوی من در این لحظات این شده که تو را ببوسم ،

تا با تو بودن را باور کنم و از اینکه تو را دارم روز و شب خدا رو شکر کنم

عشق تو مرا به کجا برده، یعنی این دل من است که به انتظار تو ساعتهاست  

که چشم به آن دور دستها انداخته!

گاهی وقتها میرسد که باور ندارم بیدارم، یا فکر میکنم دیوانه شده ام  

یا حس میکنم که خوابم!

ببین عشق تو مرا به کجا آورده ، این حال من نیست که اینک خیره به عکسهای توام،

منتظر یک لحظه شنیدن صدای توام ،  

به انتظار فردا و یک بار دیگر نگاه به  چشمهای زیبای توام،

ببین عشق تو مرا به چه روزی انداخته...  





.() 

پاییز

نوشته شده توسط :محمد
پنجشنبه پنجم اسفندماه سال 1389-23:24

یک لحظه خودم را در کوچه ای پاییز زده دیدم

یک عمر عاشق پاییز شدم

فصل طلایی من ، زیباترین فصل سال در برابر چشمهای من

در این کوچه باغ پاییزی ،اگر بی احساس هم باشی ، 

این فصل رویایی تو را به اوج احساس خواهد برد

حالا من هستم و قلب پر احساسم و یک دنیا برگهای طلایی

از آسمان می بارد برگ ، بر روی زمین ریخته یک دریای برگ

دنیا میدرخشد در پادشاه فصلهای سال

آسمان طلایی است ، وای که غروب پاییز چه رویای زیباییست

خورشید میدرخشد در لا به لای برگهای طلایی و میدرخشند 

درختان مثل جواهری در قلب پاییزی دنیا

دلم میخواهد غرق شوم در دریای برگهایی که بر روی زمین ریخته،

در زیر این دریا ، به خواب میروم مثل یک رویا

خواب پاییزی من ،صدای خش خش برگها، چه عاشقانه است 

درد دل برگهای خشکیده با هم

دلم میخواهد این کوچه باغ پاییز زده که در آن قدم گذاشته ام بی پایان باشد،

آنگاه که قرار است به پایان آن برسم از دنیا وداع گفته باشم ، تا تنها پاییز را ببینم ،

دیگر نمیخواهم رهگذری را ببینم که بر روی برگها پا میگذارد و قدر پاییز را نمیداند

ببین که پاییز چه فصل زیباییست ، 

کشیدن تصویر پاییز حتی در توان یک نقاش ماهر هم نیست .  





مهدی لغمانی() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox